دیشب...

دوشنبه 28 فروردین 1391 01:16 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب

دیشب همه شب در برم آن سلسله مو بود                 مـن بـودم و او بـود

 مـی بـود و سه تـا بـود و صبا بود و سبو بود                 مـن بـودم و او بـود

دامــــان چمـــن پـــر گــل و در دامـــن گلـــزار                مـن بـودم و دلــدار

مــه دلکش و گــل  نغــز و هــوا غــالیه بو بود                مـن بـودم و او بـود

آنگــــه کــــه چمــــن بـــود پــر از نغمــه بلبل                مـن بـودم و آن گل

آن گــل کـه سراپا همـه رنگ بود همـه بو بود                مـن بـودم و او بـود












دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

گذشت...

دوشنبه 28 فروردین 1391 01:10 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب

گـذشت آنکـه دلــم در شکنـج مـوی تو بود

                                           گـذشت آنکـه جهــان پـر زگفتگوی تـو بــود

گـذشت آنکـه سراپـای مـن ز جذبه عشق

                                           بسان آئینـه مجــذوب روی و مــوی تــو بـود

بسان صــورت دیــوار چشــم حســرت مـن

                                           به هر طرف که روان میشدی بسوی تو بود

خبــر نــداشتــی ای آب زنـــدگانـــی مـــن

                                           کـه مــرگ تشنه لبــی بـر کنار جوی تو بود





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سکوت

سه شنبه 22 فروردین 1391 09:29 ق.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
از یـِه جـایی بِه بـَعد



دیـگه



نـَـه دَسـت و پـا می زَنی



نَه بـال بـال میزَنـی



نَه دِل دِل میکُنی



نَه داد و بیـداد میکنی



نَه گِریه میکُنی



نَه مُشتـِتـو میکوبی تو دیـوار



نَه سََرِتو میزَنی بـِه دیـوار



نَه...



اَز یه جایی بـِه بَعد فَقَط سُکوت میکُنی...







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نامت را صدا میکنم

چهارشنبه 16 فروردین 1391 02:35 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر.

لااقل نگاهی به پشت سرت کن...!

شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...!

و تو... هیچ وقت او را ندیده ای................





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

برای خورشید سبز چشمانت

یکشنبه 28 اسفند 1390 10:35 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور،
به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
...
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛

به تبسم ، به تکلف ، به دل آرایی تو ...
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت،
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت،

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است،

در من انگار کسی در پی انکار من است ،
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگیش
میشود یک شبه پی برد به دلداد گی اش

یک نفر سبز ، چنان سبز ، که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ،

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است ...

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست ؛
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یکی است؟!

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش ...
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود،
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ...

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ،
و تماشاگه این خیل تماشا شده است؛

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی ...
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عشق

سه شنبه 23 اسفند 1390 11:42 ق.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب

تقدیم به تو شاید یه روز به وبلاگ سر یزنی...فال عشق




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

باز هم برای تو...وبخاطر تو...

چهارشنبه 17 اسفند 1390 03:13 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
دل نگران شد و دل غمین به گوشه ای نشست

نگرانی های نرسیدن غم دوری و ناکامی ...

و عاشق راستین  همیشه تنهاست و از نگاهی دیگر سان

 عاشق همیشه پیش یار و دلبر خویش است !

و عشق راهی است ، که رهروانی واله و شیدا می خواهد و دل پاک ...

و گاهی عشق را بد تفسیر می کنند و گاهی عشق را

در نمی یابند و گاهی عشق مظلوم است !

در تب و تاب دیدن ها و ندیدن ها ، کامروایی و ناکامی ها

همچنان امیدوار گر چه نگران چشم به آینده دارد عاشق ...


گویا دژمان و ترش رویان عشق را بر نمی تابند و عاشقان را

گناهنکار می دانند !!!


گویا عشق از نگاه سرد  آنها تنها خامی و هوس و خیالاتی بیش نیست .

گویا سخن مولانا را در نیافته اند که :


عشق گر زین سر و گر زان سر است


عاقبت ما را بدان شه رهبر است

 


گر چه عشق یک سویه و عشق بی تناسب دردسرش

بیشتر است با اینهمه ، سوزاننده ی خامی ها و خود بینی ها می تواند باشد .

گاهی عشق که همراه هوس و نیرنگ شد رنگ  و بوی دیگری به خود می گیرد   مولانا   :

عشق هایی کز پی رنگی بود * عشق نبود عاقبت ننگی بود




در این سرای بی کسی ، در این سرمای زمستان و همیشه ،

دلگرم عشقی و امیدوار نگاهی و دیداری نبودن ،

 دل را می پوساند و زندگی را بی رنگ و بو می کند .

گاهی عشق دست از سر دل شما بر نمی دارد با اندک بهانه ای

و گوشه ی چشمی و دیداری و گفتاری دل از کف می رود :

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست




آری بهانه ای نیاز است که در راهی گام بنهیم که

هر کسی را به سوی خود خواهد کشید ، دریایی است

عشق که هر کسی غرقه اش خواهد شد  حافظ :


بحری است بحر عشق که هیچش کرانه نیست



آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست




باید در عشق سوخت ، درد کشید ، آه و فغان کرد


مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است


***

در عشق امیدوار باید بود و دل زنده که عشق را با پژمردگی ها کاری نیست:

در عشق زنده باید وز مرده هیچ ناید


دانی که کیست زنده ؟ آن کو ز عشق زاید




مولانای ایرانی فراجهانی شاعر شاعران جهان

یگانه سراینده ای که عشق را به معنای راستینش درک کرد و سرود

شعر مولانا به ویژه در کلیات شمس سراپا شور و شیدایی و عشق و

سرزندگی و دلبری و پاکی و عرفان است .

 درود بر عشق مولانا و عاشقان مولانای ایرانی فراجهانی



شکیبایی عاشق نه آنگونه شکیبایی است که دیگران

می پندارند شکیبایی عاشق ، اوج ناشکیبایی است به

همراه امید و خون دل خوردن و نیاز و سوز و گداز و  ....

با من صنما دل یک دله کن


گر سر ننهم آنگه گله کن


مولانا


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

برای خورشید سبز چشمهات....

چهارشنبه 17 اسفند 1390 03:05 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید




 روز عشاق ( جشن باستانی سپندارمزگان )





و قلب تپیدن گرفت آنگاه که در هجوم بیدادها و ناکامی ها

نور امیدی آشکار شد و پنجره ای به روشنی ها و خدا

باز شد ...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من هستم در رهگذر این کوچه می نشینم تا بیایی

سه شنبه 16 اسفند 1390 02:47 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

همه جا می نگری....

سه شنبه 16 اسفند 1390 02:46 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یک شبی مجنون...

چهارشنبه 3 اسفند 1390 05:12 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب


ک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

انتظار...

سه شنبه 2 اسفند 1390 04:10 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران               بیداری ستاره در چشم جویباران

قلم در دست جاده ی بی منتهای انتظار را با دلهره ای خوشایند در حال قدم زدنم تا الهام  واژه

ها را در بیان مهربانیت به قلمم به نظاره بنشینم و دوستی آنها را بهانه ی بزرگیت کنم.

قد داشته هایم کوتاه تر از آن است که شمه ای از آن را برایت به تصویر بکشم و تمام و

کمالش را که همگی از خودت به وام گرفته ام در برابر عظمت وجودت به هیچ تشبیهه کنم.

با دست هایی تهی از هر چه بودنی ست به پیشوازت آمده ام تا در همان قدم های نخست

ارزش گام هایم را به نشانه ناتوانی نظاره کنی.

داشته های من و خدا برای هدیه به تو تمام دارایی مان است که خدا بهشتش را-آن هم نه در

حد قامتت-که فقط زیر پاهایت گماشت و من مانده ام که شرمساری را چگونه از چهره ی

داشته هایم برای تقدیم به تو پاک کنم.

                        روزها و ماهها و سالها افتخارشان نهادن نام تو بر آنان است

پیوند من با تو ورای واژه هایی چون دوست داشتن و محبت و عشق و ... واژه هایی از این 

دست است.

این واژه ها برای بیان وصف تو طعم کوچه و بازار می دهند و بوی کهنه گی از اندامشان به

مشام می رسد و سرنوشتشان عبرت تمام واژه ها می گردد.

ما و واژه ها و دنیا و هر چه هست در اعترافی سنگین وصف مقام و عظمتت را به دست خدا

می سپاریم تا آیه آیه اش را برای مقامت شان نزول دهد.

                                       تو تنها به دست خدا توصیف می شوی

                                                  تو دلیل شادمانی خدایی

دعا و نماز به روایت تو به تعبیر نزدیک تر است و دستان تو فاصله را از خدا بودن معنا می کند و

خدا نیز به روایت تو شنیدنی است.

پس پیوند من و تو پیوند وجود و عدم را تداعی می کند و اسطوره ی عیسی و العاذر را .

من نه روزها و ماهها و سال ها بلکه همیشه را به نامت نام می نهم تا انقطاع تو پایان بودنم

باشد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

باز هم جادوی چشمانت.../سکوت و اشک من...

سه شنبه 2 اسفند 1390 04:04 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب

اشک من عمق بی کسی های مرا تنها تو می فهمی آنگاه که رنج زوال را به جان خریدی و با

با جاری شدنت حصار بی کسی هایم را شکستی آیا با خود اندیشیدی می توانی بغض های

فروخورده ی مرا چاره ای باشی؟

آنگاه که باد بی قراری وزید و بهانه های قدیمی دل سر نهاده ی مرا بیدار کرد آیا با خود

اندیشیدی خواهی توانست مساحت رنج مرا نشان دهی...

آنگاه که شانه های خسته ی غرور من به لرزه در آمدند و آنگاه که زانوان امید من تیر غم

 خوردند آیا با خود اندیشیدی خواهی توانست انحنای روح مرا تسلی بخشی؟

آنگاه که بازوان حس عاشقانه ی من زخم خوردند و آنگاه که تکیه گاه بی پناهی دلم شکست

آیا با خود  اندیشیدی خواهی توانست پاره های دل شکسته ی مرا دوباره جان دهی؟

آه اشک من ایثارت را چگونه پاسخ گویم وقتی خود نیز می دانی که با امید واهی جاری 

 می شوی و دیگر  تسکینی بر غم های مبهمم نخواهی بود...

شاید تو نیز خسته ای  خسته از سکوت من  که می خواهی با فریادت سکوت مرا بشکنی

ولی سکوت من شکسته نمی شود.تو خود شاهد خشکید شدن چشمه چشمان بی فروغم

هستی پس بیهوده فریاد مکن.

امانم بده.

تنهایی و سکوت دیگر جزیی از وجودم شده است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

چشمانت...

سه شنبه 2 اسفند 1390 03:54 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب
Green Eye... 

وقتی خطوط چهره ام را

تو برایم ترسیم می کنی

نه تو من می شوی

                         نه من!

می ماند عروسکی خط خطی

که بندهای خیمه شب بازی اش را پاره کرده

        و فلج

              افتاده...

 

وقتی روزها و روزها

چای بهانه ی نام من است

و چشمان سبزت

                      بخیل نگاه

تو برایم

       تو نیستی

چشمه ای مانده 

 که جوشش  را دریغ می دارد

گرچه تشنه ای بر لب...

 

هرچه کنی اما

هرچه شوی

حس بودنت

و آن آغوش سرد نگشوده ات

گرم می کند

بازوان یخ زده ی طفل کوچکت را!

 





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خونین دلم...

دوشنبه 1 اسفند 1390 02:00 ب.ظ

نویسنده : سکوت مهتاب



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3